![]() |
![]() |
|
| خاطرات یک مادر معلم و پسرش |
|
احسان مبصر شده.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 9:38 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
با احسان همه ی لحظه های زندگیم روشن و آفتابیست.
حتی شب یلدا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 22:8 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
تولد پر
مرگ پر دلتنگی پر آدم پر. پ.ن:وقتی دلت خیلی می گیره آرزو می کنی که کاش آدمها بهتر بودند و خودت آدمتر. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 13:3 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
و این منم
زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین ویاس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی. تمام روزهای نوجوانی و جوانیم که فروغ می خواندم و با فروغ زندگی می کردم.تمام روزهای تولد و مرگش که به ظهیر الدوله می رفتم. تمام دفعاتی که "خانه سیاه است "را می دیدم و هر بار و هر جا که نگاهم به کامیار شاپور می افتاد٬ به این فکر می کردم که چرا از پرویز جدا شد؟چرا کامیار را به او سپرد؟چرا سرپرستی حسین را پذیرفت؟و حتی بارها و بارها به مردنش٬به شب تصادفش٬ به آن شب تاریک بارانی فکر کرده ام. آن روزها با همه ی عشقم به شعر فروغ زندگیش را هیچ دوست نداشتم٬ همه چیز در زندگیش برایم مثل یک علامت تعجب بزرگ بود و هزار علامت سوال. این روزها اما زندگیم یک جورهایی شبیه فروغ شده است. این روزها که احسان را به پدرش سپرده ام٬خوب می فهمم که فروغ چقدر عاشق کامیار بود. این روزها که بچه های محک را می بینم می فهمم که چرا حسین را بزرگ کرد. این روزها که کمتر فروغ می خوانم بیشتر از همیشه مثل فروغ زندگی می کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم آبان 1390ساعت 0:39 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
می دانید چرا عکس نوزادی احسان را عوض نمی کنم؟ چرا عکسهای جدیدی از احسان در وب لاگش نمی گذارم؟ چون احسان به اندازه ی کافی زیباست و هر روز و هر جا که می رود به انداره ی کافی همه از رنگ موها و زیبایی چشمهایش تعریف می کنند. آنچه من اما نمی خواهم احسان فراموش کند این است که احساس و فکر های کودکیش چقذر ناب و دوست داشتنی بوده است. علاقه اش به حیوانات٬تا وقتی بزرگ شد شکارچی نشود. علاقه اش به کتاب خواندن٬تا وقتی بزرگ شد در تنهاییها و فراغتهایش بلاتکلیف نباشد. اعتماد به نفسش٬تا وقتی بزرگ شد ترسو و دنباله رو نباشد. علاقه اش به آدمها٬تا وقتی بزرگ شد خودخواهیش باعث نشود تا به کسانی که دوستشان دارد صدمه بزند. همه ی اینها و خیلی چیزهای دیگر را درباره ی پسرکم می نویسم تا اگر در روزهای بزرگسالیش نبودم کوکیش را از یاد نبرد.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 16:55 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
امروز بعد از ظهر بعد از اینکه نتوانستم تصمیم بگیرم که تنهاییم را چطور و با چه کسی تقسیم کنم٬ بی احسان. نشستم پای لپ تاپ و بعد از مدتها یک ساعتی توی وب لاگ شاگردان قدیم و جدیدم چرخیدم و از جراتشان برای نوشتن و از عمق اندیشه هایشان وصراحت کلامشان کیف کردم. از اینکه در این روزهای تو خالی که بیشتر مردم فکرهایشان را روزنامه پیچ کرده و لب پنجره گذاشته اند تا بادی بوزد و طوفانی بیاید و آن بسته ی نازیبا را با خود ببرد٬ من شاگردانی دارم که فکرهایشان را کلمه می کنند و کلمه هایشان را ثبت٬ تا خوانده شوند و جرقه ای باشند برای یک دوست جدید٬ یک رهگذر٬ یا حتی معلم دیروز تا فکر کند و ایده ای بسازد و " طرحی نو در اندازد". و من چقدر با همه ی تنهایی تلخ این روزهایم٬ خوشحال شدم.
و حالا من که ۱۷ سال به نمی دانم چند صد نفر یا چند هزار نفر جرات فکر کردن و حرف زدن و نوشتن داده ام٬ از نوشتن آنچه در این روزهایم می گذرد و فکرهایی که همه ی ذهنم را درگیر کرده آنقدر می ترسم که روزها "استخوانهای دوست داشتنی من" می خوانم و شبها gray s anatomy می بینم تا اضطراب و وحشتم را در وحشت دیگران گم کنم. تا از خوف انگیزترین شبهای تابستانم ننویسم. چون جرات نوشتن ندارم. شجاعتم را برای نوشتن از دست داده ام. برای فکر کردن یا شاید حتی برای زندگی کردن. من چطور به شما یاد دادم که ساده بنویسید؟ حالا اما خودم ساده ترین فکرهایم را نمی توانم بنویسم. ساده ترین احساسهایم را. ساده ترین حرفهایم را. پ.ن: من بدون احسان یک حجم تو خالیم. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 16:51 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
کودکی های من با تیستوی سبز انگشتی ورق می خورد و با ماهی سیاه کوچولو و شازده کوچولو، حالا اما روزهای احسان با لاک پشت های نینجا می گذرد و اسپایدر من. با این همه تفاوت گیج شده ام و بلاتکلیف. نمی دانم نگران باشم یا صبوری کنم تا روزها بگذرد. شب اما که می شود دلم آرام می گیرد، وقتی احسان می گوید:"مامان بیا بریم توی بالکن دراز بکشیم و ستاره ها رو ببینیم." وقتی هر شب هزار خیال قشنگ درباره ی ستاره ها از ذهنش به لبش می رسد،خوشحال می شوم، وقتی می گوید حالا قصه ی رنگ انگشتی را بگو(البته منظورش بند انگشتیست). آنوقت حتما چشمهایم برق می زند از پیدا کردن یک نقطه ی مشترک.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 13:44 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
امروز صبح که احسان از خواب بیدار شد٬ گفت:«مامان میشه برام یه اسباب بازی دخترونه بخری؟» پرسیدم:«اسباب بازی دخترونه برای چی می خوای؟» گفت:« آخه یه خاله ای دیروز بهم گفته دو روز بخوابیم٬بیدار شیم روز مادره باید کادو بخریم.»
پ.ن: حالا بگید من چرا عاشق این پسر کوچولومم! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 18:50 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
کسی یک باغ وحش سراغ نداره که به سرایدار احتیاج داشته باشه؟
احسان دوست داره یک کوسه تو آکواریوم داشته باشه. یک لاک پشت و یک گربه ماهی هم می خواهد. یک ببر وحشی٬ یک خر٬ پنگوئن٬ مار سمی٬ خانم گاو شیری و یک اژدها هم می خواهد. پ.ن: وقتی نه پول خرید همه ی این حیوانات را داریم و نه جای نگه داریشان را٬ بهتره که خودمون بریم تو باغ وحش زندگی کنیم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 0:49 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
فکر کنم تا حالا برای همه مون پیش اومده که برای کسی که با ما و در کنارمونه دلتنگ بشیم. دیشب٬ من و احسان داشتیم کارتن toy story 3 را می دیدیم و من هر چه ماجرای کارتن جلوتر می رفت دلم بیشتر برای احسان تنگ می شد. فکر می کردم من هم چند سال دیگه برای اون تبدیل به یک خاطره خواهم شد. چند سال دیگه اون فیلم های مورد علاقه اش را با دوستی می بیند که دیگر من نیستم. هم بازی های دیگری خواهد داشت و حتما رازهایش را در گوش دوستهای دیگری خواهد گفت و همه ی این فکرها مرا برای احسان کوچک این روزهایم دلتنگ می کرد. کاش روزهای کودکی احسان کش دار و بلند باشد و فرصت با هم بودنمان طولانی تر.
اما امروز یک احساس خوشایندی مدام ته دلم را قلقلک می داد٬ اینکه حتما من و احسان همیشه و به اندازه ی همین روزها همدیگر را دوست خواهیم داشت. چون در روزهای کودکی احسان لحظه های پر خنده ای را با هم تجربه کرده ایم و رازهای زیادی را پیش خودمان نگه داشته ایم و برای دلتنگی ها و نگرانی های هم دوستان خوبی بوده ایم و یاد گرفته ایم به احساس و خواسته های هم احترام بگذاریم و علاقه های مشترک زیادی با هم داشته ایم. چند روز پیش وقتی احسان خواست که برایش یک ماشین مسابقه بخرم و من مخالفت کردم و گفتم لنگه ی همان ماشین را در خانه دارد٬ زد زیر گریه و گفت :« من خیلی از دستت ناراحتم که به حرفم گوش نمی کنی٬ اما همیشه پسرت هستم.» و البته در اون لحظه پسرک دوست داشتنی من نمی دانست که بهترین و زیبا ترین حرف دنیا را به مادرش زده و من هزاربار امیدوارم که هیچ وقت حرف آن روز را فراموش نکندیا از گفتنش پشیمان نشود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 23:57 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
صبح شنبه بود٬ خدا که از خواب بیدار شد به معجزه ی تازه ای می اندیشید. به زمین نگاه کرد٬ چشمهای خیلی از آدمها به آسمان دوخته شده بود ...
معجزه ی آن روز خداوند اما فرصت دوباره با هم زیستن من و احسان بود. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت 0:9 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
پیر شده ام و سعی می کنم به روی خودم نیاورم. وقتی یکی یکی شاگردان قدیمیم را در وب لاگها و صفحان فیس بوکشان می بینم به روی خودم نمی آورم که پانزده٬ شانزده سال است که از روزهای معلم و شاگردیمان گذشته٬ یک جوری با هم حرف می زنیم انگار من هنوز ۱۸ ساله ام و آنها بچه مدرسه ای. ما هنوز همان قدر با هم آشناییم ٬هر روز سراغ کتابخانه قدیمی ام می روم و دوباره بار دیگر شهری که دوست می داشتم و بارانی باید و هوای تازه می خوانم و هرچند روز یکبار البته یکی از همان شاگردها یادداشتی برایم می گذارد و به یادم می آورد که آن روزها دیگر چه خوانده ایم: صدا کن مرا... مسلمانان مسلمانان مرا ترکیست یغمایی...
۱۸ ساله که بودم چقدر ۳۰ ساله ها به نظرم بزرگ بودند و رسیدن به ۳۰ سالگی رویا٬ حالا اما چند سال هم از ۳۰ سالگیم گذشته و هر روز با بزرگتر شدن احسان کودک درونم دوباره رشد می کند و من باز هم مثل روزهای دوست داشتنی دهه ی ۷۰ با شاگردان قدیمم از کتاب و شعر و البته احسان حرف می زنیم. پسری که آن سالها داشتنش رویایم بود و حالا همه ی حقیقت بودنم. این روزها شاگرد کوچکی دارم که وقتی دستش را در دست می گیرم می خواند: دستت را به من بده٬ نامت را به من بگو... دست شاگرد کوچکم را اما اینبار آنقدر محکم گرفته ام که لای روزهای زندگی گمش نکنم. کلاسهای ادبی این روزهایم شاگرد ۳سال و نیمه ای دارد که مرا به رویای ۵۰ سالگیم می بردو ۵۰ ساله ها امروز در نظرم چقدر پیر می آیند... من اما در ۳۳ سالگیم ...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 0:18 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
همه ی ما آدمها در زندگی دوستان زیادی پیدا می کنیم. دوستانی که بعضی از آنها را در طول زندگیمان گم می کنیم اما در عرض زندگیمان باقی می مانند.دوستهایی که سالها نمی بینیمشان اما همیشه هستند. در خاطره های قشنگمان٬ در لحظه های ماندگار زندگیمان و وقتی خوب فکر می کنیم همیشه در همان گوشه ی قلبمان که بوده اند باقی مانده اند. دوستانی که برای به خاطر آوردنشان نیازی نیست به مغزمان فشار بیاوریم٬ دوستانی که برای دوست بودن با آنها لازم نیست ببینیمشان یا حتی صدایشان را بشنویم. دوستهایی که فقط فکر کردن به آنها گاهی انگیزه ی ماندن و ادامه دادنمان می شود. انگیزه ای که طول زندگی را از یاد ببریم و به عرضش بیاندیشیم. دوستانی که به خاطرمان می آورند کجای زندگی ایستاده بودیم و چقدرمهم بوده ایم. دوستانی که بود و نبودمان را معنا می کنند. دوستانی که همه ی خواسته شان از ما این است که دوستمان باشند.
امیدوارم احسان هم دوستانش را همین طور دوست داشته باشد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم بهمن 1389ساعت 2:15 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
روزهایی در زندگی همه ی ما آدمها هست که فکر می کنیم دنیایمان به آخر رسیده و هیچ انگیزه و امیدی برای ادامه دادن نداریم. بزرگترین نعمت خداوند در این مواقع این است که مادر باشی و پسر کوچولویی داشته باشی که در کنارت خوابیده باشد و نگاهی به صورت معصومش انگیزه ی ادامه دادنت شود. حتی اگر روز لبه ی تیغ راه بروی.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 23:38 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
از دیروز که بارش برف شروع شد و اشتیاق احسان را برای برف بازی دیدم به حال و هوای کودکیم برگشتم به صد تومانی هایی که بابا برای پارو کردن برف پشت بام به من ومریم و حامد وعده می داد و ما به ذوق یک برف بازی حسابی پله های پشت بام را دو تا یکی می کردیم. یاد برف و شیره هایی که می خوردیم. یاد گلوله برفی هایی که موقع پایین آمدن از پشت بام توی آستینمان قایم می کردیم و یاد آش رشته و حلوا ارده های روزهای برفی که همیشه سفارش بابا برای ناهار آن روزها بود.
حالا من هم مثل احسان چقدر دلم یک برف حسابی می خواهد. شاید چون این روزها خیلی از کارها و بازی هایی را انجام می دهم که از یازده دوازده سالگی دیگر سراغشان نرفته بودم. این روز بعد از بیست سال دوباره بازی های کامپیوتری می کنم. بعد از ظهر ها با احسان توی زیر رمین فوتبال بازی می کنیم و یک هفته ای هم می شود که خاله ی احسان برایش سه تا بلدرچین آورده که به اصرار آقا احسان قفسشان را توی اتاقمان گذاشته ایم و از صبح که از خواب بیدار می شویم اول غذای مرغ ها را که در حیاط هستند می دهیم و تخم هایشان را برمی داریم بعد قفس بلدرچین ها را تمیز می کنیم و می رویم سراغ کوکو که همان کاسکوی دایی حامد است و حالا احسان برایش پدری می کند. خلاصه کار و درس رسما تعطیل است هرچه هست بازی ها و سرگرمی های روزهای کودکیست. جایتان خالی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 23:49 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
یک وقتهایی فکر می کنیم چقدر روزهایمان کند می گذرد. چقدر همه چیز سخت و طولانیست. انگار هیچ وقت قرار نیست روزهای تلخمان تمام شود. یادمان می آید مادرمان یا مادر بزرگمان از خدایی حرف می زد که مهربان است و بنده هایش را در سختی ها تنها نمی گذارد.دستها و نگاهمان به آسمان دوخته می شود و منتظر معجزه می مانیم. کم کم روزهایمان آفتابی می شود و لبخندمان پر رنگ.
ماه ها می گذرد و سالها و دوباره چشم هایمان خیس می شود و دلمان پر غصه ذوباره دستهایمان بلند می شود و نگاهمان منتظر، دوباره معجزه می خواهیم و ... دوست دارم به احسان یاد بدهم که خدا فقط مال روزهای ابری نیست. یادش بدهم که در همه ی روزهایی که فقط جلوی پایش را می بیند خداوند آسمان بالای سرش را روشن می کند. |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم دی 1389ساعت 1:45 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
ثانیه ها مار می شوند
ثانیه ها جاده کشدارِ٬ دراز٬ پیچ در پیچ تا کی به تو وصلم کنند؟! *** روزهای هفته از لای انگشتانم سر می خورد. اسباب بازی هایت در تاریکی کمد می ترسند. *** ساکت می شوی بی بهانه با بهانه ی بزرگی در دلت که فقط من می دانم.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آذر 1389ساعت 21:21 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
چرا اژدها ها توی دلشون آتیش دارن ؟ اون آتیش ها چه جوری رفتن توی دل اژدها ها؟ پس چرا آتیش توی دلشونه خودشون نمی سوزن؟ مگه اژدها ها کار بدی کردن که آتیش رفته توی دلشون ؟ اژدها ها کجا زندگی می کنن؟ ما چه جوری می تونیم بریم پیش اژدها ها؟ شما به چند تا از سووال های بالا می تونید جواب بدین؟ اینها فقط چند تا از سووال هاییست که احسان امروز موقع ناهار خوردن پرسید، حالا خودتون قضاوت کنید مادریک پسر 3 ساله در طول روز باید به چند تا سووال تقریبا بی جواب ، پاسخ بده. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یازدهم آبان 1389ساعت 23:25 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
امروز، من و احسان به یک گردش دو نفره ی لذت بخش رفته بودیم. رستوران مورد علاقمون، کارواش با دستگاه که باز هم هر دونفرمون خیلی دوست داریم و یک پارک جدید که مسابقه ی طناب کشی هم برای بچه ها داشت و بعد هم به دفتر یک اکو تور کودکان رفتیم تا احسان را برای برنامه ی یک تور جنگلی ثبت نام کنم و در نهایت در راه رفتن به شهر کتاب بودیم که یاد جشنواره ی مشهد افتادم به یاد بچه هایی که نوشته هایشان در استان خودشان برنده شده بود و برای رقابت کشوری به مشهد آمده بودند. اما اغلب آنها حتی به یک کتاب شعر نوجوان هم دسترسی نداشتند و یک کتاب شعر یا داستان هم نخوانده بودند. بچه هایی که ما حتی اسم روستایشان را نشنیده بودیم و در شهرهای نزدیک روستایشان هم یک کتاب فروشی وجود نداشت و به یاد اصرارهایشان برای اینکه از تهران برایشان کتاب بفرستیم و ارتباطمان را با آنها قطع نکنیم، فراموششان نکنیم. بچه هایی که یک بیت شعر که برایشان می خواندی همه ی وجودشان گوش می شد و اسم یک کتاب یا نویسنده را که می گفتی واو به واوش را یادداشت می کردند. اما من برگشتم و مشغول احسان و دغدغه های زندگی شهر شلوغم شدم، درگیر ترافیک و اضطراب دیر به سر کار رسیدن و به موقع به مهد احسان نرسیدن و حتی سرعت پایین اینترنت و همه ی آن بچه ها و استعدادها برایم کم رنگ شد. حالا احساس گناه می کنم نه فقط به خاطر فراموش کردن آنها که حتی به خاطر اینکه در مقابل آنچه خداوند بی منت به من داده چقدر ناسپاس بوده ام. آنکه از خانه ام تا نزدیک ترین شهر کتاب حتی در ساعت اوج ترافبک فقط نیم ساعت راه است. آنکه حدارند یک دنیا استعداد به من داده و یک عالمه امکانات و من...
دو تا از بچه های جشنواره نابینا بودند و یکی دیگه معلول جسمی و حرکتی و همین دختر با وجود معلولیت شدید و زندگی در یک منطقه ی دور افتاده وقتی خواست خودش را معرفی کند اول خدا را به خاطر استعدادی که ارزانیش داشته بود شکر کرد! |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 17:13 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
از امروز صبح یک عضو جدید به خانواده ما اضافه شده. مسار(با فتحه ی اول بخوانید). مسار یک فنچ ناز و کوچولوست.
صبح احسان را می بردم آزمایشگاه، که از کنار یک پرنده فروشی گذشتیم و احسان که واقعا عاشق پرنده هاست گفت:« مامان یه پرنده بخریم؟» من هم که خودم خیلی وقت بود تو فکر سپردن یک مسئولیت به اون بودم ، گفتم:« خوی آخه باید یکی ازش مراقبت کنه، بهش غذا بده، آب بده، جاش را تمیز کنه.» گفت:« خودم می کنم، قول می دم.» و این طوری بود که ما یک فنچ خریدیم. وقتی رسیدیم خانه احسان گفت:« اسمش چیه؟» گفتم تو باید براش اسم انتخاب کنی.» اونم گفت:«مسار» حالا هم مدام اسمش یادش می ره و دوباره از من اسمش را می پرسد. الان هم که من دارم وب لاگ می نویسم قفسش را آورده و گذاشته جلوی تلویزیون و می گه مسار تلویزیون خانه شان خراب بوده و حالا می خواد برنامه کودک ببینه. هر چند دقیقه یکبار هم انگشتش را می کند توی قفس تا ببیند گازش می گیرد یا نه؟ فتچ بیچاره هم به گوشه ی قفس فرار می کند. خلاصه فقط خدا می دتند الن کوچولو چقدر دیگر عمر می کند. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 18:10 توسط لیلا جمالی عالم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندها |
|
گلابی ها اتامرون صید قزل آلا در مدرسه دلواپس مسواک زدن تو هستم شیما کاشی یاسمین همدانی زهرا روحانی وزن بودن ستاره باران تخت شماره 12 |
|
RSS
|